پست دهم

پست دهم

 

باعجله رفتم بیرون ارایشگاه ولی بی ام وه کوپه سامان اینا راندیدم.خواستم زنگ بزنم به شبنم که نگاهم روی ارتین قفل شد.

این اینجــــــــــــا چکارمیکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای خدای من خیلی جذاب واقاشده بود.مدل موهاشو عوض کرده بود.یه کت وشلوارخوشگل کتون مشکی بایه پیرهن طوسی خیلی تنگ پوشیده بودودکمه هاشو تا وسط سینش بازگذاشته بود.یه کرواتم شل انداخته بودگردنش که خیلی جذاب ترش کرده بود.کفششم مشکی جیربود.

یه عینک افتابی زده بود.وبه یه جنسیس مشکی تکیه داده بودودستاشو برده بود داخل جیبش.

قبل ازاینکه منوببینه دوباره برگشتم داخل توراه رو ارایشگاه وزنگ زدم به شبنم:الو

من:دردوالو.کدوم گوری هستیدشما؟

شبنم ریز خندید وگفت:میدونی نگینی سامان وقت اتلیه گرفته دیگه بانیکی اومدیم اتلیه.

من:الهی این عکس اخرت باشه عوضی.من چوری بیام پس؟

شبنم دوباره خندیدوگفت:باباسامان زنگ زد به ارتین الانم دم درمنتظرته.

من:منم دیدمش ولی من چجوری با ارتیـــــــــــــــــن برم احمق؟

شبنم:به راحتی برو سلام کن.درجلوراباز کن وسوارشو.اوه اوه من باید برم بای.

من:شبنم....اه دخترنکبت خوب من الان چجوربرم کناراین؟

بیخی بابا بهتره برم واصلاهم چیزی نگم.

حوس شیطنت کردم.یواش یواش ازارایشگاه بیرون رفتم وطوری که منونبینه ازپشت کنارگوشش یه سلام گفتم که گوشای خودم سوت کشید.

ارتین که داشت ساعتشونگاه میکرد یه مترپرید هوا وباعصبانیت برگشت طرفم خواست چیزی بگه که خشکش زد.

شال از روی صورتم کناررفته بودویقه مانتومم بازبود.سریع یقه مانتومموجمع وجورکردم.

یه جورایی بهم نگاه میکرد.ازخجالت اب شدم.چندثانیه که برای من مثل چندساعت بود،گذشت ولی ارتین همچنان به من زل زده بود.گفتم یه حرکتی بکنم تا منوقورت نداده.

من:اهوم اوهم جناب؟

دکتر؟

اقای محتشم؟

ارتین به خودش اومدگفت:بله.ببخشید

من:سلام ببخشیدباعث زحمت شما شدم.اگه شبنم میگفت میخوادبره اتلیه به بابازنگ میزدم بیاد دنبالم.

ارتین:سلام نگین خانوم.نه باباچه زحمتی.پدرتونم دستشون بندبود.درست نبودبه ایشون زنگ میزدید.البته پدرتون خبردارن من اومدم دنبالتون نگران نباشید.

من:ممنونم.

نگاهی به ساعت انداخت وگفت:اوه اوه دیرشد بهتره بریم.

من:بله

مونده بودم برم عقب یاجلوکه خودش درجلوراباز کردوگفت:بفرمایید.

من:متشکرم.

سریع سوارشدم واونم زودبلافاصله اومدنشست وراه افتاد.

چنددقیقه ای ازراه افتادن مانگذشته بودکه توماشین حوصله ام سررفت.ارتینم فهمید.دست بردسمت ضبت وروشنش.کرد.چندتا اهنگ راچرخوند تا اخرروی یه اهنگ ایست کرد.

 

تو رو میبینم و هل میکنم. همه چیو تحمل میکنم

تو خیالم آخه ماله منی، تو که فقط تو خیال منی

واسه دیدن تو، دنیا رو بهم میریزم

دیگه راهی نموند بیا پیشم عزیزم

 

اگه عاشقه مثه دل من، دل تــــــو

اگه دوســت داری حتی یه ذره منو

اگه حس منــو، تو هم حس میکنی

چی میشه یه دفعه بگی مال منی

 

نذار تنها بمونم

بیـــا آروم جونم

دیگه بی تـــو نمیتـــونم

ببین ابــــریه چشـــمام

بذار دست توی دستام

قده دنیا تـــو رو میخوام

 

 

اگه حواس تو پیش منه، اگه چشـــات بـــهم زل میزنه

اگه تو هم به من فکر میکنی،چرا میخوای بری دل بکنی

آخه چشــــمای تو، به خدا دروغ نمیگه

منو دوست داری خوب، بگو یه بار دیگه

 

اگه عاشقه مثه دل من، دل تــــــو

اگه دوســت داری حتی یه ذره منو

اگه حس منــو، تو هم حس میکنی

چی میشه یه دفعه بگی مال منی

 

نذار تنها بمونم

بیـــا آروم جونم

دیگه بی تـــو نمیتـــونم

ببین ابــــریه چشـــمام

بذار دست توی دستام

قده دنیا تـــو رو میخوام

«آهنگ دل من دل تو"مرتضی پاشایی"»

حس کردم ارتین این اهنگ رامخصوص گذاشت.خیلی دوست دارم بگم مخاطب این آهنگ منم.

احساس کردم داره مسیررا اشتباه میره.

من:دکتر؟راهودارید اشتباه میرید.باید فرعی قبلی رامی پیچیدیدداخل.

ارتین:میدونم.

من:پس داریدکجامیرید؟

ارتین:صبرکن دودقیقه میفهمی.

بااینکه به ارتین اعتمادداشتم ولی کمی ترسیدم.ولی بعدگفتم چرابترسم؟

من:دکتر؟

ارتین:اینقدر دکتر دکتر نکن.احساس یه دکتر پیر هاف هافو بداخلاق بهم دست میده.اسمه من ارتینه.

من:خیله خوب باشه اسمتونوصدامیزنم.حالامیشه یه چیزی بپرسم؟

ارتین:بپرس.

من:کجاداریم میریم؟

ارتین:ای بابا دخترجون گفتم که صبرکن میفهمی.

من:ولی من میخوام الان بدونم.

ارتین درحالی که میخواست خنده شو کنترل کنه گفت:هنوزم مثل قبلنا عجولی که تو.

درحالی که میخواست ماشینشو پارک کنه گفت:بیا رسیدیم.

ماشین را خاموش کرد.کمربندشو باز کرد واومد در طرف من راباز کرد وگفت:بیا پایین دیگه.

ولی من متعجب داشتم تابلوی بالای در اون سالن رامیخوندم:«اتلیه افق»

اسمشوزیاد شنیده بودم.میگفتنداتلیه معروفیه.ولی الان یه سئوال ما اینجاچکارداریم؟

من:اینجااومدیم چرا؟

ارتین:مردم برای چی میان اتلیه؟اصولا برای غذاخوردن که نمیان.

بایه چشم غره ازماشین پایین اومدم به سمت اتلیه حرکت کردم.بزاراون که منواینجا اورده عکسموبگیرم خودشم پولشوحساب میکنه.

ارتین سریع اومدکنارم وبامن قدم برمیداشت.

وارداتلیه که شدم دیدم یه دختروپسرپشت میزنشستن.

پسرودختر:سلام.

من وارتین:سلام.

پسر:خوش امدیدبفرمایید.؟

ارتین:محتشم هستم صبح زنگ زدم واسه چندتاعکس نامزدی.

چی شد؟این چی گفت؟عکس نامزدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این پسره ازصبح میدونسته من قراره باهاش برم؟؟؟؟؟؟؟؟

ای ای شبنم ونیکی من اگه تک تک موهاتونو نکندم نگین نیستم.

دختره منو بردتویه اتاق خیلی بزرگ که هرگوشش یه چیزبود.وارتینم همراه پسره رفت تویه اتاق دیگه.

چندتا عکس باژست های مختلف گرفتم.یکی ازمدلا خیلی نازبود.گوشه ای از اتاق یه درخت مصنوعی بودکه بهش یه تاب وصل بود.من روی اون تاب نشسته بودم ویه گل کنارموهام گذاشته بودم وتاب میخوردم.یه چیزایی روی دیوارابودکه ازش هوابیرون میومد وموهامو ولباسموبه بازی گرفته  بود.

کارم تموم شد.همزمان بابیرون اومدن من ارتینم بیرون اومد.همون پسرعکاسه یهویی بادوربینش سمتم اومد وگفت:خانوم محتشم.ببینید این عکس بهتره شوهرتون پوسترکنه یااین یکی؟

خانوم محتشم؟خانوم محتشم .........خانوم محتشم چه جالب.الکی الکی شدم زن ارتین واونم شدشوهرم.

به عکسایی که داشت نشونم میدادنگاه کردم:ارتین ایستاده بود ویکی ازدستاشو کرده بود توی جیبش ویه دست دیگشم کرده بود لای موهای خوش حالتش.

امـ نه ازاین خوشم نیومد.

وای این یکی عکسش چی شده بود:ارتین باموهای تقریبا ژولیده کنار یه شومینه روی یه صندلی ننو نشسته بودوپاهاشو روهم انداخته بودویه جامم دستش بود.کتش روی دسته صندلی بودوکرواتش بازشده دور گردنش بود.

ازاین عکسش خیلی خوشم اومدوخیلی بی خیال بدونه اینکه جلوزبونموبگیرم باذوق گفتم:وای ارتیـــــــــن این عکس دومیه خیلی قشنگ شده.بهتره همینوبدیم روپوسترچاپ کنن.

چشمای ارتین گشادشده بود ومنم تازه پی بردم چه گندی زدم.

پسره خندیدوگفت:ایول .اقای محتشم منم گفتم این یکی خیلی بهترمیشه.حالاچکارکنم؟

خجالت کشیدم وسرموانداختم پایین ارتین بالبخند خیلی ناز که چال گونشو نشون میدادگفت:همون که خانومم گفتن.

وای من داشتم غش میکردم.

سریع خداحافظی کردم وخواستم برم بیرون که ارتین گفت:خانومم  بیا سوییچ رابگیروبرو داخل ماشین من کمی کاردارم.

چه جوی هم گرفته.هی خانومم خانومم میکنه بزغاله.حالا من این زبون لال شده امو بیرون اوردم ویه چیزی گفتم این که نباید هی خانومم خانومم.

به یه چشم غره نامحسوس کلید را ازش گرفتم وگفتم:خیله خوب باشه.

رفتم وتوماشینش نشستم.یعنی چکاری داشت؟

پاییزبودوهوای ماشین ارتینم خیلی گرم وبود وچشمای ادم خودبه خودبسته میشد.

بالاخره چشمامو بستم وبه خواب فرورفتم.

آرتین:

اون موقع که نگین باذوق اسمموصدازد وگفت این عکس بهتره باورکنید روی ابرا بودم.وقتی گفتم همون که خانومم گفتن چنان خجالت کشید وسرشو انداخت پایین که انگاری یه گربه کوچولوجلوم ایستاده وداره خودشوبرام لوس میکنه .میخواستم اون لحظه بغلش کنم ومحکم فشارش بدم.

پسره تواتاق بهم گفته بودکه واییستم وپشت زمینه عکشارا انتخاب کنم.میدونستم نگین کلافه میشه پس سوییچ ماشینمودادم بهش وگفتم بره تو ماشین.

بعداز رفتنش پسره که حالا پشت کامپیوترنشسته بود صدام زد ومنم رفتم کنارش بهش گفتم عکسای خودمو چکارکنه.

خواستم خداحافظی کنم که دختره صدام کرد وگفت برم پیشش.

من:بفرمایید؟

دختر:اقای محتشم من یادم رفت به خانمتون بگم بیان پشت زمینه عکساشونو انتخاب کنن.

من:خیله خوب صبرکنید برم بیارمش.

دختر:باشه.

تندرفتم کنارماشین.

ای جانم گربه ملوسم خواب رفته بود.اینقدرناز خوابیده بودکه دلم نیومدبیدارش کنم ولی خب مجبوربودم.بالاخره نامحرم بود ومنم به خودمم چنین اجازه ای نمیدادم که وقتی بهم محرم نیست بالباس بازببینمش.

درسمت خودموباز کردم واروم صداش زدم:خانوم کیانی........نگین خانوم..........نگین.

یه تکونی خورد.

نگین:نکن بزاربخوابم.

از غرغرکردنش خندم گرفت ودوبره صداش زدم:نگین.................نگین

یهویی جیغ کشید:چه مرگته ..................

بادیدن من حرفشو خورد صاف نشست وگلوشو صاف کرد وگفت:عه اقاارتین شمایید؟ببخشیدنفهمیدم چجوری خوابم برد.چی شده؟.......

نگاهی به اطراف کرد وبادیدن اینکه هنوز اطراف اتلیه هستیم گفت: هنوزکه نرسیدیم.

من:اشکالی نداره منوببخشیدبیدارتون کردم ولی باید برید وپشت زمینه عکساتونو انتخاب کنید وبگید چکارش کنن.

نگین:اوه باشه صبرکنید زود برمیگردم.

اوه چی ؟همینم مونده تورا با این قیافه تنها بفرستم.

من:نه خودمم همراهتون میام.

 

نگین:باشه پس بریم.

نگین:

کارمون که تو اتلیه تموم شد بیرون اومدیم وبه سمت ماشین رفتیم.قرارشد دوروزدیگه عکسامونوبدن.

توماشین که نشستم گفتم:ممنونم.

ارتین:بخاطرِ؟..............................

من:عکسا.

ارتین:کارخاصی نکردم.

چنددقیقه سکوت برقرارشد که ارتین اونوشکست وگفت:اگه خوابت میاد بخواب بیدارت میکنم.

من:نه نه ممنونم.

دوباره سکوت..................

ارتین:توخیلی عوض شدی.فرصتش پیش نیومده بودبهت بگم.

فکرکردم داره برای ارایش میگه.تعجب کردم من که ارایش زیادی نکرده بودم.ولی بازم بهتره بپرسم چجوری شدم.

من:ازچه نظر؟

ارتین:قبلنا غرورواعتمادبه نفست بیدادمیکرد.

براده اهن برسرت بی بخار.فکرکردم داری واسه قیافم میگی.

من:اشتباه میکنید من هنوزم همون نگینم.

ارتین:نمی گم توهمون نگین نیستی فقط نظرمن اینکه اخلاقت بهترشده.

من:اخلاقم بد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارتین:نه نه قصدتوهین ندارم اشتباه برداشت نکنی.فقط الان یه مقدار ازغرورت کم شده.

من:خوب اره اینوخودم قبول دارم.توی ایران خیلی ازهوش واستعدادم تعریف میشد ومنو یه دختر به ظاهر بااعتمادبه نفس بار اورده بود.ولی بعد فهمیدم این دختر قوی وبااعتماد به نفس هیچی نیست.اون استحکام فقط یه نقاب بود وبامرگ خاتون این ثابت شد.تلاش کردم تا حدی غرورمو ازبین ببرم وتاحدی هم موفق شدم .من فهمیدم غرورزیادی هیچ معنایی نداره مخصوصا درعشق.

ارتین:اره توعشق غرور جایی نداره ولی باید باشه.چون این مزه عشق راشیرین ترمیکنه.

من:درسته.میدونید عشق مثل لیموشیرینه.

ارتین نذاشت ادامه اشو بگم  وخودش گفت:درکنار معشوقت بودن شیرینه وجدایی ازاون تلخ.

چنان این جمله رابا آه گفت که جیگرم اتیش گرفت.یعنی عاشق شده؟

من:بله.

ارتین باکمی من من گفت:توکی فهمیدی درعشق غروری زیادی خوب نیست؟یعنی چیزه ....عاشق شدی؟

تودلم گفتم کجای کاری عموجون که چندساله عشق خودت تودلم ریشه کرده.

من:نه ..........نمیدونم.اینو زمانی فهمیدم که آنا دوستم که صدبرابر ازمن مغرورتربودبخاطر عشقش غرورشو له کرد وبه مردی که دوسش داشت ابراز علاقه کرد.

الانم اون درکنار رابرت شوهرش ورز دخترش زندگی فوق العاده وعاشقانه ای داره.

ارتین:چه جالب.

من:چیش جالبه؟

ارتین:هیچیش نزن منو حالا.

من:من کی خواستم به شمابزنم؟ها؟

ارتین:همین الان.اینقدرم نگو شما من یه نفرم جمع نبند.

من:ولی من اینجوری راحتم.شماهم حق اعتراض ندارید.

ارتین خندید وگفت:بله شما درست میگید.من حق اعتراض ندارم.گردن ما اقایون دربرابرشماخانومها ازموهم باریکتر.

یه لبخند قشنگ زدم که ارتین نگاهش رولبم خشک شد.

داشتم اب میشدم برای اینکه نگاهم نکنه گفتم:دکتر مواظب جلوتون باشیـــــــــــــد.

سریع نگاهشو به جاده داد وگفت:امــــ امروز خیلی قشنگ......یعنی قشنگترشدی.

یاخــــــــــــــدا!!!!!این چی گفت؟اوا منو سرخ شدم الان؟

اینه اینه لازمم.

ندای درونم بعدی اندی سال فعال شد وگفت:نه که خیلی سفیدی که سرخی پوستتم معلوم بشه.

من:عه عه ندا یعنی من سیاهم؟

ندا:نه ببین گوش نمیدی که گفتم سفیدهستی ولی نه زیاد.

من:اهان حالا نداجون من چه رنگیم؟

ندا خندید وگفت:زردقناری.

من:هرهرهر هشت تومن پول خورد.بی مزه.من قهرم.

ندا:ببخشیدبابا خوب امـــــــــ گلبه ای شدی.

من:جدی؟

ندا:اره جون دوتایی.

باخجالت وصدای اروم گفتم:ممنونم.

ارتین:ایشاالله عروسی خودتون.

من:ممنونم.ایشالله شماهم عروس.......چیزه داماد بشید.

اخ اخ سوتی دادما.فکرکنید ارتین بااین هیکل لباس عروس بپوشه وارایش کنه.خخـــــــــــــ

چنددقیقه بعد به سالن رسیدیم.ازارتین تشکرکردم وخواستم پیاده بشم که فهمیدم داره دل دل میکنه.

من:چیزی شده؟

ارتین:میشه....میشه شالتو بکشی جلوتر؟

تندادامه داد:اخه بیرون پراز نامحرمه.خواهش میکنم.

درست میگفت.من نفهمیده بودم وگرنه حتما خودم این کارومیکردم.

شالوجلو کشیدم ودرماشین را بستم وراه افتادم به سمت  زنونه.

چراارتین باید براش مهم باشه که نامحرم موی منومیبینه یانه؟

به خودم تشر زدم وگفتم:بهتره دیه امشب فکروخیال رابس کنی وبه عروسی برسی.

رفتم تو اتاق گوشه سالن ولباساموعوض کردم ورفتم بیرون.

به افرادی که میشناختم سلام کردم وازدور دیدم عزیز با یه سینی اسفنداومد کنارم.اسفند را روی سرم چرخوند وگفت:وای مادر ماشاالله چقدر ناز شدی.چشم دشمنات کورشه.

به عزیزنگاه کردم که چقدر تو اون کت ودامن بادنجونی جوون تر به نظر میومد.

صورت عزیز ارایش شده وموهای حنایی رنگشو بافته بود.

باذوق گفتم:وای الهی دورت بگردم عزیزچقدرخوشگل شدی.

عزیزگفت:واقعا عزیز؟صورتموببین این کیانا اینجوریش کرده .

من:خیلی قشنگ شدی عزیز.

شیطون نگاهش کردم وگفتم:ای بابا حالا بااین اوضاع چجوری جواب خاستگاراتونو بدیم؟

عزیز:برو بچه اینقدر این چیزارو نگو.اگه راستته نمیخواد به فکر خاستگارای من باشی برو خاستگارای خودتو ازپشت درجمع کن.ازدواج کردن دیگه ازمن گذشته.

بوس لپ عزیزکردم وگفتم:چشـــــــــــــــــــم.

نسیم هنوز نیومده بود.مامانو ازدور دیدم که کنارخاله بهناز ایستاده.

رفتم کنارشون و گفتم:به به بهگل جون وبهنازجون بزنم به تخته چقدرماه شدید.ماشاالله ماشاالله به من رفتیدا.!!!

مامان:پدرسوخته تو به من رفتی یامن به تو؟

من:حالا

 

خاله گفت:ماشاالله به جونت خاله .ماشاالله توهم خیلی ناز شدی فکرکنم بیشتر از نسیم به چشم بیای.

نیشم شل شد وگفتم:می دونـــــــــــــم.

مامان روبه خاله گفت:بهناز مجبوربودی ازاین تعریف کنی؟بابااین اعتمادبه نفشس کولاک کرده بیشترش نکن.

من:بیخی این حرفا رو ننه اباجی ماکوجاس؟

مامان:صدبارگفتم نگوننه.بعدشم درست حرف بزن مگه اینجا چاله میدونه؟کیانا زنگ زد گفت دارن میرن اتلیه.

من:آهان من برم یه چیزی بخورم ظهرتاحالا زیر دست خاله طلا ازگشنگی نمردم خوب بود.

داشتم میرفتم که مامان صدام زد وگفت:خیلی ناز شدیا.

سریع به بوس بسیاراروم کردم مامانو ورفتم موزبخورم.

نشسته بودم وهمینجوری با ولع موز میخوردم که یهو یه چیزی خورد پس کلم.

باعصبانیت برگشتم عقب ببینم کدوم خری باعث وبانیش بود،اما بادیدن کسایی که پشتم بودن نیشم بازشد«خدایی حال میکنید؟نیشم همش بازه.»

باخوشحالی پریدم تو بغل خاله تهمینه.

پریا وهلنا راهم بغل کردم وازاین نگذریم که وقتی هلنا را بغلش کرده بودم چنان کوبیدم پس سرش که فاز ونوز را قاطی کردوگفتم:حقت بود تلافی کردم.

توبغل آنابیشترموندم.

 به انگلیسی به آناگفتم:دلم برات خیلی تنگ شده بود.

درکمال تعجب من اون درحالی که سعی میکرد فارسی حرف بزنه گفت:منم همینطور.

بادهن باز زل زده بودم بهش که خندید وگفت:تعجب نکن بابا.دوماه با رابرت و رز داریم میریم کلاس زبان فارسی.

صدای مامان زدم وخاله تهمینه را بهش معرفی کردم.

ازدیدنشون خیلی خوشحال شد وخیلی از اینکه ازمن مواظبت کرده بودن تشکرکرد.

مامان خاله تهمینه رابرد پیش خودش ومنو هلنا وپریا وانا تنهاشدیم.

من:خب چکارامیکنید؟

هلی:ماباید این سئوالا رو ازتو بپرسیم.چه خبر؟

من:سلامتی رهبر.میگذره.

پریا:وای نگین اگه بدونی دنیل از وقتی فهمیده داریم میاییم پیش توچکارکرده؟تازه برات سوغاتی هم خریده.

من:ای الهی عمه فداش حالاکجاست؟

هلنا:پیش هیراد تومردونه به زور بفرستادیمش که بره.

من:قربون پسرم برم.راستی آنا رز کجاست؟

آنا:اونم رفت پیش رابرت.

من:عموامیرم اومده؟

هلنا:اوه اره بابا .تازه وقتی خواستیم بیاییم کلی غر زد که زود باشید بریم دیرمیشه ها.

من:الهی خوب عموم دلش واسه وطنش تنگ شده بوده دیگه.راسی اینااحساس غریبی نکنن؟

هلنا:اون هیراد وحسام که خجالت مجالت حالیشون نیست.میدونی نگین یه عروسی دیگه هم خیابون پایینیه.

من:خوب.

هلنا باخنده:وای نمیدونی چی شد که هیراد دست حسام راگرفته بودوسرشو انداخته بود پایین ورفته بود اونجا.یهویی پریدن بیرون وگفتن:بابا گازبده گاز بده اینجا از نگین خبری نیست پر دختر پسرای استغفراللهِ.

آنا:رابرتم که از وکتی باهیراد وحسام میره دیکه نمیفهمه حیا میا وکجالت کیلویی چندهست.

وای آنااین حرفارا به ایرانی میگفت.خیلی باحال صحبت میکرد.

من:درهرصورت اینجا ایرانه وشماهم هیچ آشنایی جزما ندارید بهتره زنگ بزنم به بابا بره پیششون.

زنگ زدم به بابا:الوبابایی؟

بابا:بله دخترم.

من:بابایی عموامیر اینا اومد از امریکا دیدیتشون؟

بابا:اره دخترم اتفاقا عمو امیرت کنارمه.

من:چه خوب سلام برسونیت.

بابا:امیر اقا دخترم سلام میرسونه.

عموامیر:سلامت باشه.

بابا:شنیدی؟

من:بله.بابا پس هیراد اینا چی؟

بابا:نگران اونا نباش دخترم کیان وزانیار ومهبد وفرهود رفتن کنارشون.

فرهودم اومده؟منم دیوونه اما وقتی خاله طلا وعمو حسین دعوتن اونم حتما دعوته.

من:خیله خوب بابایی حواست به عموباشه ها!

بابا:چشم.دیگه؟

من:دستتون درد نکنه.فعلا.

بابا:فعلا.

 

 

 

 

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ پنج شنبه 7 اسفند 1393برچسب:, ] [ 1:19 ] [ بانوی سرخ ] [ ]